|
برای خستگی های پدرم... باز امشب ، مثل هر شب ، انتظار تا برویی در دل ما چون بهار تا بیایی ، باغ قالی بشکفد باز گل های خیالی بشکفد خانه از چشمت چراغان می شود شب سراسر نور باران می شود خواب از چشمان خواهر می پرد خستگی از دست مادر می پرد باز هم گُل میکند لبخندها پرس و جوها ، گفت و گوها ، پندها کاش امشب زود برگردی ز کار خانه را خالی کنی از انتظار باز هم از هر دری صحبت کنی خستگی را بین ما قسمت کنی هرچه در این خانه پیش روی ماست قسمتی از خستگی های شماست دانه دانه خستگی های تو را ریختم در قلک خود روزها قلکم از خستگی هایت پُر است کاش می شد زودتر آن را شکست... طومار گناه ما بهم پیچیدند بردند و به میزان عمل سنجیدند بیش از همه کس گناه ما بود ولی ما را به محبت علی بخشیدند + نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 23:18 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |
خدایا ...
اما تو همیشه به یادم بودی ...
فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح منه... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ
دادی...
و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از غصه های خودمه...
شاد بودن واسه داشته هاش ...
خدایا کمکم کن تا تورو بیشتر ببینم لیلة الرغائب منو هم دعا کنید....
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 21:22 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |
کسی ما را نمی جوید کسی ما را نمی پرسد کسی تنهایی ما را نمی گرید دلم در حسرت یک دست دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی؟ کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟ و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی..؟
+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 21:31 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |
این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادر های خوب و مهربان دنیا کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد … اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه ! اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هست... خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود… کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم . خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی... کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی... کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد... خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود.. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...! کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.. او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید... خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را "مادر" صدا کنی! + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 13:44 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |
تاریخ تولد یک بهانه ست تا فراموش نکنی آمدنت را شکایت دیروزم: من شکایت دارم از روزی که دنیا آمدم بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟! من مگر گفتم خدا میخواهم این ویرانه را؟! دلهره ی امروزم: می ترسم از بزرگ شدن از تکرار شدن از روزهای تلخ و تلخ تر! تصمیم فردایم: من سیاهی را نه موقت، سه طلاقه کردم و هرچه صفحه ی درد و غم و هجر و ناکامی بود زیر پا له کردم، همتی لازم بود نه بلند! تا بروبم به سرانگشت امید خاک یاس را از دل ، گرچه شب تاریک است و تاریکتر از آن دل آدمها بود ، اما من سیاهی را نه موقت، سه طلاقه کردم! ثبت هيجان يک هم آغوشي به همين سادگي! مرسي از اينکه منو به اين دنياي کثيف لعنتي آوردين!
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387 20:30 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |
|
| ||||||