تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


یک روز حرف و عمل با هم بحث و مناظره می کردند.                                                            

حرف میگفت: واژه هامون هم اندازه است اما به قول قدیمی ها از حرف تا عمل کلی فاصله است . پس خود تو به من نچسبون .

عمل گفت : تو اشتباه برداشت کردی منظور از مثل این است که کارها در حرف راحت است اما در عمل دشوار می باشد .

حرف گفت : باز خودتو همه کاره فرض کردی ؟ اگر درست فکر کنی می بینی من و تو چقدر از هم فاصله داریم . من از دهان آدمهای بزرگ بیرون می یام همیشه در کتابهای معتبر نوشته میشوم و همیشه و همه جا ورد زبونا هستم .

عمل گفت : این قدر به خودت نناز در عوض منم قولم قوله و صداقت تو کارهام بیشتره .

حرف گفت : تا من نباشم تو هم نیستی تو همیشه بعد از من می آیی .

عمل گفت : مهم نیست کی اول می یاد کی آخر مهم این است که سودمند باشی .اگه من وتو با هم باشیم و هوای هم دیگرو داشته باشیم کارایی مون بهتره اما حرف گوشش بده کار این حرفها نبود.

در آخر عمل دید حرف حرف خودش است . گفت :

 

چون که دور هستی ز میدان عمل

می کنی اسب سخن را نعل نعل

اسب بی بند و فسار بی مهار

می دود در چاه های بی حصار

 

این بار حرف بود که ساکت شد .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386 17:43 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


عفاف گفت : مرا با برگ درخت زیتون مستور سازید

وقاحت گفت : مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید

شرارت گفت : مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید

رذیلت گفت : مرا با خلعت فضیلت افتخار دهید

خدعه گفت : مرا تاج امانت بر سر نهید

تزویر گفت : بالاپوش صدق و محبت را به دوش من اندازید

ظلم گفت : گوی و چوگان مسامحه را به من ببخشید

استبداد گفت : صورت آزادی را بر چهره ی من نقش کنید

اختلال گفت : مرا به زینت وظیفه مزین فرمایید

تکبر گفت : مرا به زیور تواضع مفتخر نمایید

 

اما حقیقت گفت :مرا برهنه بگذارید و هیچ پیرایه ای بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386 13:25 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

اعیاد بزرگ شعبانیه را به همه دوستان گلم تبریک میگم

باید ببخشید که دیر شدش اما خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است

شعر زیر را به مناسبت روز جانباز نوشتم ....خوشحال میشم با نظراتتون من رو راهنمایی کنید

 

*******************

 

اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن تموم آدما

اتل متل یه دختر دوردونه باباش بود

هرجاکه بابا میرفت دخترش هم باهاش بود

اون عاشق باباش بود بابا عاشق اون بود

به گفته ی رفیقاش بابا چه مهربون بود

یه روز آفتابی باباتنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد دختر را جا گذاشتش

چه روز های سختی بود  اون روز های جدایی

چه سالهای بدی بود ایام بی بابایی

چه لحظه سختی بود اون لحظه رفتنش

ولی بدتر از اون بود لحظه بر گشتنش

هنوز یادش نرفته نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام کرد بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا یه مرد بی ادعا

اتل متل یه بابا دلیر وزار بیمار

اتل متل یه دختر که برعکس قدیما

براش دل میسوزوندن تمومی بچه ها

اتل متل یه بابا یه بابای مهربون

با دیده ی پر از اشک آلبومو باز میکنه

رفیقای جبهه رو همش صدا میکنه

آلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشه

عکسی هم از دخترش تو بغل باباشه

از اون وقتی که بابا دچار این مرض شد

مامان چه قدر پیر شده بابا چه قدر عوض شد

مامان گفته تو نماز بهر بابات دعا کن

دستاتو بالا ببر تقا ضای شفا کن

دیشب توی نمازش  واسه بابا دعا کرد

دستشو بالا برد و تقا ضای شفا کرد

نماز چون تموم شد دعا به آخر رسید

صدای گریه های  مامان تو خونه پیچید

دخترکم کجایی ؟ عمر بابا سر اومد

وقت یتیمداری و غربت مادر اومد

دخترکم کجایی بابات شفا گرفته

رفیقاشو دیده و ما را گذاشته رفته

آی قصه قصه قصه یه دستمال نشسته

خون سرفه بابا  رو این پارچه نشسته

بعد شهادت اوپارچه مال دختر شد

دختری که در پی  رسیدن به اونه

کنار اسم بابا زائر کربلایی

یه چیز دیگه نوشتن

شهیــــــــــد شیمیایی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 14:25 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

متن زیر را یکی از دوستان در قسمت نظرات نوشته بودن که براتون بزارم من که خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .....ممنون وحید جان

 

******************************************

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش دردو دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج)را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 20:6 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

روبروی من دریاست روبروی دریا من

گفتگوی خاموشیست بین موجها با من

یک نفر صدا میزد یک نفر که زخمی بود

لابلای موج آرام مثل او خدای من

در هراس میپیچیند شاخه های دلتنگی

در سکوت آنجا تو در غروب اینجا من

پیکر شقایق را تا غروب میبردند

لحظه لحظه دلتنگی قسمت تماشا من

میشود به مثل باد در غروب دلتنگی

ساده و رها باشم میتوانم آیا من؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 13:0 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |