تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
یک لحظه با تو بودن دنیای خاطرات است...شطرنج سینه ی من دور از تو کیش و مات است


سلام بر تو

که هشتمین سپیده ی امامتی

 و دهمین خورشیدی که از کرانه ی وحی محمدی دمید .

سلام بر تو                                                                                         

که حرمت حریم امن خداست

و هزار شاخه ی نور در آینه هایت تکرار می شوند .

تشنگی , کودکی است که در سقا خانه ات آب مینوشد

و درد ,  زخمی که به مرهم دعایت شفا می گیرد .

میهمانان همیشه ات کبوترانند

که مثل زائرانت

 انبوه انبوه می آیند و گروه گروه می مانند

تا زیارتنامه ی عشق بخوانند .

هیچ غریبی را ندیده ام که این همه آشنا داشته باشد .

غریب کسی است که آشنایان هم به دیدنش نمی روند

 نه تو , که غریبه ها هم برای آشناییت سر و دست می شکنند .

کدام خزان به باغت وزیده است

 که ضریح زردت هر روز با هزار چشم ابیاری می شود و سبز نمی شود؟!

سلام بر تو

 که اگر نبودی کسی به ضمانت آهوان بر نمیخواست و

 ایران بر مداری دیگر می چرخید

 و ایمان امت به تکامل نمی رسید .

خوشا بچه آهویی که تو را شناخت

و بدا انسانی که مقامت را در نیافت .

اینک منم ;

 آمده از راهی دور

با آرزوهایی به بلندی گلدسته هایت

 نشسته در شبستان انتظار

 ایستاده در رواق امید

 دلبسته ام به پنجره ی فولاد ;

 بر لبانم دعایی نو ,

 سلامت تن و جان و دین و دنیایم ببخش

 تا جوانی ام  با عاقبتی خیر به سر انجام برسد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 10:51 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از كوي تو، ليكن عقب سر نگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي تو بمان و دگران ، واي به حال دگران

 

چشم تو همرنگ دريا ؛ دل من تنهاي تنها

تو خودت گفتي بيا ؛ با هم ميريم اونور دنيا

دل من يه قطره اشكه توي اقيانوس چشمام

دل تو پاره ي آتيش واسه ي اين دل تنهام

تو شكار كردي دلم رو گفتي كه برام ميميري

اما بعد رفتي و گفتي كه ديگه بسه اسيري

گول اون چشماتو خوردم از همه دنيا گذشتم

با وفا قولت كجا رفت چرا من تنها نشستم

آخه تو چرا نداري تو دلت يه ذره احساس

پس چرا دادي به من اين همه شاخه گل ياس

من گفتم اين همه شعر تا بشي يه ذره عاشق

توي گلخونه ي گلهام هميشه باشي شقايق

عاشقي رو تو ولش كن ؛ دلمو چرا شكستي

من خودم اينو مي دونم پيش ديگري نشستي

گفتي بيا عاشق شيم ؛ مثل فرشته ها شيم

اما بعد رفتي و گفتي بهتره از هم جدا شيم

رفتي از پيشم عزيزم دلم رو تنها گذاشتي

منو با يه كوله بارغم و حسرت جا گذاشتي

از وقتي رفتي عزيزم ؛ روز خوشي نداشتم

باورت نميشه اما ؛ جز غم ياري نداشتم

سر گذاشتم روي زانوم زار و زارگريه كردم

از همه خسته شدم و به خدا هم گله كردم

آخر نامه است و اشكام عزيزم به پات حروم شد

ديگه من دوستت ندارم ؛ صبرمم ديگه تموم شد



 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 17:30 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت.  

وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

 بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرارگرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر ازدانشجویان پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: بله. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!"

همه دانشجويان خنديدند.

در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسورگفت: حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که :
"اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده. "

پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين. هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين. اول مواظب توپهاي گلف باشين،

چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند "
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه ، براي صرف با يک دوست هست!"

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 21:31 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


از خدا خواستم عادتهای زشتم را ترک بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up


از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary


از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned


گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو

I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند

 I asked God to spare me pain
 God said, no
 *Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me



از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی

I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای اين کار من به تو "زندگی "داده ام

I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.

I will give you life. So that you may enjoy all things

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست
بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea



+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386 20:50 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |



فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذيرفت.

او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نمي‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناك بود.

 

 آن گاه خداوند گفت:اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم.

او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد.
ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند...
ولي در آن جا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد.


استجاب

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386 19:43 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |