تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


 

آهسته تر پدر!آهسته تر!

میدانم که خسته ای! میدانم که بی برادری پشتت را و این همه تنهایی دلت را شکسته است.

میدانم .

اما من هم دخترم.

دختر است و پدر .دختر تنها در دستهای پدر است که رشد میکند و می بالد.غذای دختر ، خنده ی پدر است و عزای دختر، اندوه پدر. چشم و دل دختر، به لب ها و ابروان پدر است.

بیا! بیا پدر! بیا لحظه ای بنشین و مرا بر زانوانت بنشان و تسلای دل کودکی باش که تا لحظه ای دیگر، با همه چیز خویش وداع خواهد کرد.

پدر نگو که گریه نکن!

آدم پیامبر، آن گاه که خدا را به نام مقربانش سوگند می داد تا توبه اش پذیرفته گردد، وقتی به نام تو رسید، بی اختیار دلش شکست و اشکش جاری شد.

می روی پدر! تامل کن! یک لحظه دیگر هم پدر داشتن، یک لحظه است.

اگر تو پدری جز حسین بودی و من دختری جز دختر تو، این مصیبت این قدر سنگین نبود. اما چه کنم، پدری که از دستم می رود حسین است.

من نه فقط پدرم را که امامم را، عشقم را، مرادم را، امیدم را و بهانه ی حیاتم را پیش چشم، پرپر می بینم.

به خدا قصد من آزردن تو نیست، به خدا که این اشک نیست، پاره های مذاب جگر است. ببخش پدر، قصد من نگه داشتن تو نبود، پای تو استوارتر از آن است که در سیلاب اشک من بلغزد. فقط خواستم لحظه ی وداع را طولانی تر کنم.

سوار شو پدر! سوار شو! دشمن هر لحظه به خیمه ها نزدیک تر می شود.

آی «ذوالجناح»! این که بر فراز خویش می بری، جان ماست، جان سکینه است، جان رقیه است، جان زینب است، جان یک کاروان، جان جهان است.

آرام تر ذوالجناح! آرام تر!

پدر!... پدر!... یک نگاه دیگر!

 

 

عشق تو در سینه دارم یا حسـین

از فراقــــــــت بی قرارم یا حسین

مــــــــــهر تو داده مرا عز و شـرف

هرچـــه دارم از تو دارم یا حسـین

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 2:21 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


ای پدر خانه ی ما بی تو دگر خاموش است

غم سنگین جدایی به ابد بر دوش است

این گلستان که به دست تو چمن آرا بود

پس از این رنگ سیاه عزا تن پوش است

                                                                                                  

                                         

اینم عاقبت ما آدما، ما ز خاکیم و به خاک باز میگردیم.

امروز بدترین روز زندگیم بود.

تنها بابابزرگم رفت پیش خدا.

هنوز یه روز نشده دلم واسش یه ذره شده. به اونایی که بابابزرگ دارن حسودیم میشه.

همش جلوی روم احساسش میکنم. به عکسش که نگاه میکنم طاقت نمی آرم.

طفلی مامانم ، چه قدر سخته ادم پدرشو از دست بده.

قدر داشته هامون رو نمیدونیم وقتی هستند، وقتی نیستند نبودشون عذابمون میده و حسرت روزایی که میتونستیم باهاشون باشیم و نبودیم رو میخوریم .

هفته ی پیش عید غدیر خونمون بود. اومد بوسم کرد گفت عیدت مبارک دخترم.

من بابابزرگمو میخوام خداااااااااااااااااااااااااا.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 23:53 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |



قصاب با حركتي سعي كرد سگی را که به مغازه اش نزدیک می شد دور کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .
سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم رسيده بود، دكان را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به تعقيب سگ ادامه داد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد، سگ جلوی رفت و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی از راه رسيد. دوباره شماره آنرا چک کرد، انگار اتوبوس درست بود چون سگ سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد .
بعد از طي مسافتي، سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ رفت تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد، اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیوار باریکي پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟!این سگ یه نابغه است.  این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگويی باهوش !؟این دومین بار توي این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش كرده!!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم .


+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386 0:33 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


                                                                      

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش...

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن...

چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه...

راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده...

راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس رو به خاطر بيار!...

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه...

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن...

کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي ! »

« نتيجهء اخلاقي اينکه : اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی !»

                   

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 12:50 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |



مهر از ماست از دلدار نيست



هنگام دلدادگي ،

عشق بزرگتر از آن است كه بتوان همه‌اش را در درون خود گنجانيد !

بازتاب مهرباني خودمان را مهر دلدار مي‌ناميم

چون نميدانيم كه از خود ما به ما بر مي‌گردد !


عشق ما ،

از آنجا كه به آدم خاصي است

شايد چندان واقعيتي ندارد


چون گر چه تداعي خيالهايي خوشايند يا دردناك ،

 

مي‌تواند چندگاهي آن را چنان به کسی ربط دهد كه بپينداريم او لزوماً آن را بر

انگيخته است !

اگر به عمد يا ندانسته خود را از آن تداعي‌ها  رها كنيم،

همان عشق

به حالتي كه گويي خودانگيخته باشد و تنها از درون خود ما بجوشد

براي شخص ديگري سر برمي‌آورد !


 

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386 12:16 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |