تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم رو فریاد بزنم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

 

وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها می یاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می یاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می رسه
هر چی که جاده است رو زمین به سینه من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم
 
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم
به هر چی می خوام می رسم...

 

 

 

چهل غروب غم انگیز گذشت

 

هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا

گلچین روزگار امانش نمی دهد

گلچین روزگار عجب با سلیقه است

می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

 

بابا جون جات خیلی خالیه، دلم برات خیلی تنگ شده؛

تموم شد؛ خیلی خستم؛ تو اوج شلوغی دور و برم تنهام!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 17:9 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


در آشفته بازاری که جوانان بسیاری خود را در غبار رنگها و روغنها گم میکنند و در هیاهوی واژه ها و صداها در ورطه خود فراموشی می غلتند در روزگاری که هویتهادر لابلای بزک هاو پوچی ها و دلخوشیهای زودگذر پنهان شده و دلهای صاف وساده و روستایی در انبوه لبخندهای تصنعی و خیابانها و پارکها می شکند وآدمها با رسیدن به آرزوی صد من یک غاز گذشته پر رنج واندوهشان رادر هاله ای از تفاخرها و تظاهرها انکار میکنند هنوز هستند کسانی که دردها وآلام جوان امروز را فریاد بزنند واو را به بازگشت بسوی (من)بی روی و ریای دیروز فرا بخوانند.آرزو می کنیم همیشه خودمان باشیم آن خود الهی و ملکوتی!!

 

 

مجنون عرصه عشق

 

یک عمر گفته بودیم بعد از کلام تکبیر

امروز سوت و کف شد حسن ختام و تقدیر

آنروز دیده بودم چادر حجاب زن بود

امروز پوشش زن شلوار و پیرهن بود

مجنون جنون گرفته در جبهه های سومار

لیلای بد حجاب از مجنون شده طلبکار

اسلام گشته احیا با خون صد چو مجنون

لیلا ز دست دین رفت در عرصه شبیخون

بابای مصطفی هم از جبهه بی سر امد

لیلا زخانه بیرون بی دون معجر آمد

گفتم ز یاد بردی کردی خطا عیانی

بابای میثم آمد با تکه استخوانی

مجنون عرصه عشق بی سر فتاده کرخه

لیلای شهرم امروز در کوچه بر دوچرخه

مجنون چفیه دارد لیلا به گردنش شال

مجنون رود شلمچه لیلا زمین فوتبال

مجنون ز خود گذشته در جنگ انتحاری

لیلا به روی اسب خود می خورد سواری

از یک طرف خدایا زهرا پدر ندارد

لیلا به جز دوچرخه عشقی دگر ندارد

چشمش به حلقه در شاید پدر بیاید

شاید ز جبهه روزی از او خبر بیایید

اشک دو دیده ی او جاری چو بر عذارست

زیرا که در خیابان لیلا موتور سوار است

شعر شهید برخوان یا رب به اشک زهرا

مهدی رسان خدایا مهدی رسان خدایا

 

emam zaman 

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 12:4 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


   

   

درد تنهایی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامعه ی خالی از عشق

همه در تاب و خروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

و به فغان ازغم هستی

که تواند که مرا یاد کند

و صدای نفسم را ببرد

تا که رسد بر دل یاران

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از این جا بروم

چون که بر دست و به پایم

بستیدند گلی از گل ریحان

من به سان گلی از باغ گل یاس بودم

که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم

که تواند که مرا شاد کند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستی بسراید

آه......

 

 

 

      

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386 11:59 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |



نمی توانم بنویسم؛ هر چه بود در معرض نابودن است؛ تمام گفته ها دیگر به کلام نمی آید؛ تمام دانش ذهنی در حال محو شدن است.
توبه شکستن کار اوست پس حیله ها دارد او.
آنکس را که می خواند می راند وآنکس را که می راند می خواهد! تناقض در ذات اوست. چون هیچ است همه چیز است.
چون هست کند ندانی که هستی.
همه زخمهای وجودم بر ملا میشود؛ زشتی اش همه را مکدر ولی صداقتش همه را مجبور به نیم نگاهی به آن میکند ولی ترس می آفریند ، حقیقت خطر ناک هست ولی دردش نشانه از نا کجا آبادی است که اورا بخود می کشد.
این چه حالی است که در وجودم مستولی شده است کفر است یا دین، هیچکدام؛ دیوانگی است! شاید شبی دیگر یا روزی دیگر بر ملا شود، هرچند چیزی نیست و ندارد که بر ملا کند چون هیچ است.
آنچه از من مانده است، قال نیست؛ حال است، اشک است وفغان وخنده ؛فکرت نیست، ذات نیست ،صفت هم نیست چون همه در همند بهتر است بگویم ندانم چیست !      این چه حالی است ابتدا غم است و اشک و گریه، سوز است و طلب و نیاز که بی نیازی می طلبد.

جنگجویم ولی با کس ندارم جنگ، از خشم من مهر تراود از اشک من خون جگر از دل من سوز جگر، فارغ شوم یا نشوم حالی است که نتوان گفت.
دردمندم و طلب از بی طلبی دارم طالبم و بی نیاز.
جستجوگرم در جستجوی خویش که بعد از طلب جستجو گری نمی ماند.
عالم بی ذهنی را نمی دانم هرچند عالم ذهن را نمی خواهم.

سردی نگاه

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 11:52 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |