تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
یک لحظه با تو بودن دنیای خاطرات است...شطرنج سینه ی من دور از تو کیش و مات است


 

لحظه‌اي تأمل كن                              
گوش كن
مي شنوي
صداي پاي بهار مي‌آيد...

 

" بازی بهار "

 

پرنده ها

فقط پرنده ها

به من نوید می دهند

که من هنوز زنده ام

و مثل هر درخت دیگری

پر از پرنده ام!

 

از این بهار تازه ای که می رسد

نصیب من چه می شود:

تنی پر از جوانه های سبز؟

و یا دلی پر از بهانه های سبز؟

 

بهار می رسد

نگاه میکنم به آسمان

که مثل من

از انتظار خسته است!

 

منم،

مترسکی که روی بازی بهار

شرط بسته است!

 

 

 

پرونده سال۸۶با تمام شیرینی ها و تلخی هاش بسته شد و تنها خاطرات با ما باقی خواهد ماند و ما بايد با اتكا به همه ی تجربه ها و آموخته هاي گذشته به استقبال سال جديد بریم، تمام تلاش خود را براي ساختن زندگی بهتر به كار بگيريم و از خداي بزرگ بخواهيم كه ما را به " احسن حال" نائل كند.در لحظه تحويل سال من رو هم از دعاي خير فراموش نكنيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 20:33 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


سجاده ام کجاست

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مداوم شاید،

تاثیر سایه ی من است،

که این سان گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام!

سجاده ام کجاست؟

 

«سلمان هراتی»

 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386 19:22 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

نمی دانم امشب چرا هوا انقدر آفتابیست !
نگاهی به من انداخت و پرسید چند سال داری ؟
به سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم هنوز بیست سالم تمام نشده .
با بی اعتنایی گفت : فکر نکن بچه ای .
چهره ام حالت محزونی به خود گرفت؛
گفتم : ولی من فکر می کردم سن کمی است !
با تعجب ابروانش را بالا انداخت و گفت : ولی از تو کوچکتر خیلی ها هستند .
با درماندگی گفتم : اجازه می دهی بروم ؟
خندید و گفت : نه ،عجله کن باید برویم .
مدتی بعد دست من در دست او بود و از روی سر تمام آدم های اطرافمان گذشتیم .
جسم من روی خاک افتاده بود . . .

 

 

                 

 

نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم
نمی دانی چقدر دلم گرفته ،
چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند
اینجا همه چیز مرده است
صندلی ، میز ، آیینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار
و حتی ماهی های درون قاب
و من که از همه مرده ترم !
اگر باور نداری پاورچین پاورچین کنارم بیا ببین بوی کافور می دهم
آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟
این آواز ، سیاهی اتاق را بیشتر می کند.
کلاغ های سیاه پوشی که به جای خرما قار قار تعارف می کنند .
اینجا مجلس ختم من است !!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 23:53 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


                                 

 

 

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد ، هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و  پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ، هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد.

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.

و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا مي رود و ظريف ترين شاخه ها ي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ، همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند، آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند، و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.

سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت خداوند نان مقدس شويد.


عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزئي از آن شويد.


اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد ،

 

خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد،

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ،

به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ،

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده خود را بر لب نمي آوريد،

و مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالك است نه مملوك ، زيرا عشق براي عشق كافي است.


وقتي عاشق مي شويد مگوييد "خداوند در قلب من است" ، بلكه بگوئيد "من در قلب خداوند جاي دارم" .

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته ببيند حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست ، مگر  آنكه به ذات خويش دررسد.

اگر شما عاشقيد و آرزوئي مي جوئيد،

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز ميخواند.

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

آرزو كنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.

آرزو كنيد كه سپيده دم برخيزيد و بالهاي قلبتان را بگشائيد و سپاس گوئيد كه يك روز ديگر از حيات به شما عطا شده است.

آرزو كنيد كه ظهر هنگام بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.

آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه بازآييد، و به خواب رويد ، با دعائي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

«جبران خلیل جبران - قسمتی از کتاب پیامبر»


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 22:33 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |