تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


 

 

تقدیم به معلمانی که « الف » آغاز را به ما آموختند.

 

نمیدانستم.

هیچ چیز نمیدانستم

و نمیدانستم که نمیدانم،

اما تو میدانستی

و میتوانستی

و همین بس بود که دست هایم را بگیری

و در کلاس مهربانی ات بنشانی

و نخستین حرف ها را برایم هجی کنی.

 

از آن به بعد در کلاس تو

-که به اندازه ی همه ی خوبی ها وسعت داشت-

می نشستم

و از پنجره ی نگاهت

آسمانی را میدیدم

که آرزوهایم را

چون خورشیدی روشن

در برگرفته بود.

 

چه خوب بودی تو.

چه ساده، چه قدر مهربان.

و من در چشم هایت مهری می دیدم

که بوی دامن مادر را می داد،

وقتی که ریحان می چید

و بوی دست های پدر را،

وقتی که خسته از کار برمی گشت،

وضو می گرفت،

و در گوشه ی ایوان نماز می خواند.

 

آن قمری قشنگ

که همیشه پشت پنجره می نشست

و خبرهای خوب کلاس را برای مادرها می برد

هنوز هست!

و آن کلاغ پیر

که خبر چین بدی ها بود!

 

من از کتاب، چه می فهمیدم!؟

من از شعر چه می دانستم!؟

من داستان ندیده بودم!

من خاطره نچشیده بودم!

من با همه اینها در کلاس تو دوست شدم

و با تو در کلاس مهربانی ات.

 

یادت هست نوشتی: ابر

باران بارید!

نوشتی: آب

سیراب شدم!

نوشتی: بهار

درختها برخاستند!

نوشتی: رود

دریاها موج برداشتند!؟

و من فهمیدم که دانستن آغاز توانستن است.

 

افسوس نماندی

تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی

حرف هایم را بشنوی

و غلط های دیکته ی زندگی ام را

درست بنویسی.

 

هنوز در خاطره ی آن روزم

که همبازی کودکی هایم شدی

تا از پله های نوجوانی بالا بیایم

و جوانی ام را به تماشا بنشینم.

هنوز حرف هایت

پرده های دلم را می نوازد

و صدایت در کلاس خیالم می پیچد:

« آن مرد با اسب آمد

آن مرد در باران آمد. »

 

هنوز چشم انتظار آن روزم

که آن مرد با اسب بیاید

و در باران اشک هایم،

تن بشوید

و راه چون تو شدن را،

به من بگوید

ای معلم خوبی ها...

 

 

 

 

 

 ruzat mobarak

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 20:11 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |