تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
یک لحظه با تو بودن دنیای خاطرات است...شطرنج سینه ی من دور از تو کیش و مات است


برای خستگی های پدرم...

 

 

باز امشب ، مثل هر شب ، انتظار

تا برویی در دل ما چون بهار

 

تا بیایی ، باغ قالی بشکفد

باز گل های خیالی بشکفد

 

خانه از چشمت چراغان می شود

شب سراسر نور باران می شود

 

خواب از چشمان خواهر می پرد

خستگی از دست مادر می پرد

 

باز هم گُل میکند لبخندها

پرس و جوها ، گفت و گوها ، پندها

 

کاش امشب زود برگردی ز کار

خانه را خالی کنی از انتظار

 

باز هم از هر دری صحبت کنی

خستگی را بین ما قسمت کنی

 

هرچه در این خانه پیش روی ماست

قسمتی از خستگی های شماست

 

دانه دانه خستگی های تو را

ریختم در قلک خود روزها

 

قلکم از خستگی هایت پُر است

کاش می شد زودتر آن را شکست...

 

veladate molode kaabe mobarak 

 

 

 

طومار گناه ما بهم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 23:18 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

 

 

خدایا ...

چه لحظه هایی که تو زندگی تو رو گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه دقیقه ها که حضورت رو فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...

چه ساعت هایی که غرق تو شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم

 

اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزایی که سرمو تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارای بدم برام

 

فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح منه...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت...

و دنیا ، غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

 

 تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ

 

دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درددلاشون رو برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم

 

و غصه های دیگرون بارش سنگین تر  از غصه های خودمه...

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگرون بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه... نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...نه

 

شاد بودن واسه داشته هاش ...

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی...

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....


خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم


دادن هات...    ندادن هات....    گرفتن هات.......

دادن هات رو نعمت ، ندادن هات رو رحمت ، گرفتن هات رو  حکمت میدونم...

توی این ماه  

 

خدایا کمکم کن تا تورو بیشتر ببینم

خدایا منو با خودم تنها نگذار ...

 

لیلة الرغائب منو هم دعا کنید....

 

خوبی خدا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 21:22 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

کسی ما را نمی جوید

کسی ما را نمی پرسد

کسی تنهایی ما را نمی گرید

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است

کدامین یار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی؟

کدامین آشنا آیا

به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را؟

و اما با توام

ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی..؟

 

 

عشق زیباست

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 21:31 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


 

 

 

این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادر های خوب و مهربان دنیا

 

کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین

می فرستند اما من با این  کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای

زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر

گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه !

اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای

شادی من کافی هست...

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود…

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها

را نمی دانم .

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است

بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که

چگونه صحبت کنی...

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم

خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی...

کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت

خواهم شد...

خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد  و به تو راه

بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود..

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...!

     کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند..

او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا

نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد

     می توانی او را "مادر" صدا کنی!

 

 

 

 

   

      maman joonam ruzet mobarak

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 13:44 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |