تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


من از بهار و اقاقیا
که روی حصار سنگی دیوارها می نشیند
از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشید بیمار پاییزی
از پایان فصلها
می ترسم

من از سکوت می ترسم
ازتکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از این صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرریست
از نوع نقابهای انسانی
...
من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس

از شعله های سرکش دیوانگی
می ترسم


من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهانیم
نگاههای مردد
از غزلهای نیمه تمامِ خط خورده
می ترسم

از ابرهای سیاه و محزون
نشانه های بغض آسمان
بغض های رفتن
بدرودهای تلخ
می ترسم

بی دلیل از قفس کهنه ی شب
سایه های مرگوار سادگی
فضای گنگ بیهودگی
می ترسم...

 

 (-_-)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387 21:18 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |


....

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است

لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا
!
اما

در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی

نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو

روز مباداست !

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 13:2 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |