تبليغاتX
گل بارون زده

گل بارون زده
و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم

افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتم نميكنم

با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است

جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من

گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را


اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيان خود از ياد برده ام

يك دم مرا به گوشه اي راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام

اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز

شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز


اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را

منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ي من تازيانه را


sarnevesht

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387 20:37 توسط ღღ گل بارون زده ღღ |